جوانی را در مسجد دیدم که دائما دست به دعا بود از او پرسیدم چه حاجتی داری؟ گفت : پدرزنی می خواهم خرپول باشه تا نیازی به کسب و کار نداشته باشم بخورم و بخوابم گفتم : خدا نصیبت کنه آن جوان را ندیدم تا دو سالی گذشت ، یک روز توی یک پارک بهم رسیدیم اولش نشناختم اما او مرا شناخت و احوالپرسی کرد از او پرسیدم دعایت مستجاب شد گفت : آره ولی نیمه کاره گفتم : نیمه کاره یعنی چی؟ گفت : پدرزنم خر هست ولی پولدار نیست....................
نظرات شما عزیزان:
|
About![]()
به وبلاگ من خوش آمدید Archivesفروردين 1390اسفند 1389 بهمن 1389 Authorsشوکت شاهندهLinks
تفریحی سرگرمی
LinkDump
کیت اگزوز ریموت دار برقی |